اونی که حرف کم داره واسه گفتن ! درد زیاد داره واسه نگفتن.
اینجا من واسه خودم مینویسم تنها برای خودم .....
من آنقدر امروز و فرداهای
نیامدن را دیده ام
که دیگر هیچ وعده بی سرانجامی
خواب و خیال و آرزوهایم را آشفته نمیکند...
حالا یاد گرفتم که فراموشی
دوای درد همه نداشتن ها
نخواستن ها
و نیامدن هاست...
یاد گرفتم که از هیچ لبخندی
خیال دوست داشتن به سرم نزند!
یاد گرفتم که بشنوم تا فردا...
و به روی خود نیاورم
که فرداها هیچوقت نمی آیند.
سلام دلم تنگ بود گفتم بیام اینجا
هنوزم تو جنگم باخودم دارم میجنگم
زوری خودمو بسازم
دارم میجنگم از نو شروع کنم
حریف قدرِ
جنگیدن باهاش سخته
ولی لبخند خدا بهم امیدواری میده
که میتونم ...